مثبته :)

خرید بک لینک
دقیقا جمعه نوزدهم اریبهشت بود که.. .. ظهر بود .. ساعت حدودای ۱و چیزی .. چشام گرد شد و حالم قابل توصیف نبود .. لبام میخندید و قلبم یه جا بند نمیشد .. از شدت هیجان دستام داشت میلرزید و سعی کردم شماره شو بگیرم .. با صدای مرتعش بهش گفتم که من تست کردم یک خط پررنگ و یک خط کم رنگ نشون داد و از پشت گوشی حس کردم چشاش برق زد و گفت چرا الان تست کردی هنوز که مونده گفتم شانسی تست کردم زود بیا تا برم آزمایش بدم .. مطمئن بودم که خوشحالیش و ضربان قلبش کمتر از من نبود و دل تو دلش نیست که زودتر بیاد ... به خاطر مسافت راه و یه سری کار، شب میرسه با یه پلاستیک تو دستش که خوراکی های ویتامین دار توش بود .. تست هم آورده بود که اومد بغلم گرفت و از قیافش فهمیدم که حسم درست بوده و اونم مث من هم استرس داره و هیجان .. تست انجام دادم و مثبت بود .. میگفتم بهش باید همین امشب بریم بیمارستان دارم از استرس میمیرم اون میترسید این تست ها الکی نشون داده باشه به خاطر همین میگفت صبرکن چند روز دیگه وقتش که شد و اگه .. نشدی بعد میریم ولی من باید میرفتم و بهش گفتم این جوری واسه تو هم بهتره الان دوتامون امیدواریم ولی مطمئن نیستیم واسه همین میترسیم نکنه یه وقت درست نباشه تست الکی گفته باشه اما وقتی مطمئن بشیم دیگه هیچ استرسی نداریم و خیالمون راحت میشه... رفتیم بیمارستان .. موقع دادن خون با خوشحالی به پرستاره گفتم منم که کشته مرده بچم اونم خندید و گفت تو که تازه هنوز .... سالته .. گفتم چه بهتر بچم وقتی بیست سالش میشه هنوز یه مامان جوون داره و لبخند زدم ... آزمایش دادم و منتظر موندیم .. تو اون چند دقیقه ته دلم خدا رو شکر میکردم و ازش میخواستم که جواب آزمایش مثبت باشه تو اون لحظه از ته دل دلم بچه میخواست که بهش محبت کنم نازش کنم با دستام بغل بگیرمش و از ته قلبم همه امیدمو زندگیمو وقفش کنم .. مهربون منم کنارم نشسته بود میدونستم تو قلبش چه خبراییه اونم مث من .. با این حال جفتمون از ته دل میگفتیم هر چی خدا بخواد هر چی خودش صلاح بدونه .. ربع ساعت گذشت و قرار بود جواب آزمایش بیست دقیقه ای آماده بشه .. رفتم از مسئولش پرسیدم هنوز؟؟؟ لبخند زد و آهسنه گفت دو دقیقه دیگه آماده میشه .. من و مهربونم نسشتیم کنار هم .. دو دقیقه بعد بلند شدم و رفتم جواب و گرفتم چشامو دوختم به لب پرستار و آروم با یه دنیا هیجان و استرس پرسیدم جوابش چیه ؟؟.. خندید و همونجور آروم چشماشو رو هم زد و با لبخند گفت "مثبته"...... گفتم واقعا؟؟؟ .. و خندیدم و بیرون اومدم .. میخواستم اذیتش کنم قیافمو بی تفاوت نشون دادم با یه غم ساختگی نگاش کردم که اونم اول با چشمای ذوق زده نگام کرد ولی تا قیافمو دید خودشو باخت و نگاش به سرعت سرد شد ولی تو یه ثانیه لبخند زدم و یه جیغ خیلی نامحسوس و .. اونم گفت واقعا ؟؟.. و .. دنیامون عوض شد ...

دیر میگذره...

ما را در سایت دیر میگذره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی