یه بار برای همیشه بیا و دیگه نرو

خرید بک لینک

اومد تو وات.. وقتایی که اینجوری میاد قلبم میریزه یهو اما صبر کردم چند دقه بگذره .. بعدش رفتم پیامشو دیدم ... انتظار یه چی دیگه داشتم اما اون با حرفاش میخواست بهم بگه عاقل شو ... صبر کردم .. اون گفت من گفتم ... هنوز خبری از خواسته من نبود .. تا اینکه اون گفت و گفت وگفت منم گفتم و گفتم و گفتم ..... من خواستم فقط یه بار .. اون حرفای خودشو میزد .. بازم خواستم ... که اون گفت "یه بار برای همیشه بیا و دیگه نرو" .. آخ اون لحظه.. دلم داشت خودشو میکوبید که آزاد شه که بغضم ترکید صدای هق هقم خونه رو برداشت فقط کوچیکه خواب بود و خدا رو شکر آقایی خونه نبود و بزرگه با تعجب نگام میکرد بهش گفتم دارم فیلم میبینم مامان فیلم غمگینیه(قبلا دیده به خاطر فیلم گریه کرده باشم) سعی کردم صدام درنیاد ، اما دلم خیلی پر بود باید خالی میشدم ، خودمو رها کردم ، بغض چند روزم ترکید تبدیل شد به گریه از ته دل هق هقی که تو پتو خالی شد کل وجودم میلرزید و دلم گریه میخواست انگار آزاد شده بودم درد این چند روز و اون انتظار دلمو بدجور تو خودش غرق کرده بود و فقط گریه میتونست دلمو خالی کنه ، این یکی دو هفته سخت بود اونقدر سخت که دلم یه جا بند نمیشد و بیقرار بود اما حالا از رسیدن به اون چیزی که دلم با تمام وجود میخواست روحم دوباره زنده شد.. با اون حال یهو عکس خواست گفتم نه اون قیافه اون لحظه شبیه زامبی شده بودم چشم خونی با بینی قرمزتر اصلا قشنگ نبود... هر چند که بعدا یکی فرستادم و الکی زیرش نوشتم روزای پریشون که فکر کنه مال الانه اما این عکس مال الان نبود مال روزای دوری بود شاید دو سه ماه پیش ... من محو دیدنش بودم ، چقدر دلم براش رفت ،.. چقدر با دیدنش با دیدن چشاش قلبم رویایی میشه ، همیشه وقتی میبینمش با اینکه کلی شاااد میشم و دلم براش قنج میره ولی آخرش دلم سخت میگیره از اینکه حیف کنارم نیست و این حیف میشه صد حیف و عصبی میشم اما این دفعه سعی کردم ذهنمو به این حیف گفتنا نسپارم و فقط محو دیدنش و بودن کنارش بشم ..

الان خوشم .. چون دیدمش .. دلم هم گوش شیطون کر خوبه حالش .. ولی خیلی خیلی دیگه میترسم از دلم چون کل منو گرفته تو دستش و هی میچرخونه اینور اونور .. فرمانروا شده این دل .. و عقل افتاده یه گوشه فقط خدمت میکنه به دل هر چی اون بگه باید بگه چشم.. کنیز دل شده عقل ... نوکر تمام وقت .. کلفت بیست و چهار ساعت...

نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 14:53 توسط رویای آبی|

دیر میگذره...

ما را در سایت دیر میگذره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: پنجشنبه 12 فروردين 1400 ساعت: 14:31

صفحه بندی