روحی مریض..

خرید بک لینک

زندگی.. چه واژه عجیبی .. مهیب گاهی اوقات .. و گاهی شاید شیرین .. شاید تلخ ... شاید بی روح .. سخت است ...

زندگی سخته ... شاید دل میخواد .. دل گنده .. نه یک دلی پر از رویاهای آبی.. روح تازه میخواد نه روحی مریض و ساکت .. مغموم .. آه کلمات به دادم برسید .. کلمات هجوم بیاورید تا درد دل بگویم شاید که سبک شوم ...

خستم .. از روحی ساکت گوشه گیر درگیر .... رنگین کمانم کو .. نمیبینمت .. روزای پر از هیایو پر از خاطره .. روزهای فراق به یار رسیدن و در آغوش کشیدنش و مادرم ... و مادرم که در کنارش آرامش بود .. زندگی بود همه کس بود .. تنها دلواپس روزای ابریم مادرم روزهای بی تو بودنم مادرم مادرم ....

این روزا سخت میگذرد .. احساس نبودنت کنارم منو از زندگی دلگیر میکنهمادرم .. تنهایی رو احساس میکنم.. بی کسی رو ... تنها دلخوشیم پسرم .. بوسیدنش بوییدنش آغوشش مرد بودنش جان و دلم آرامشم این روزا پسرم ...

روانم مریضه و من سخت آشفته ام .. گم شدم توی هیاهوی اطراف .. نمیشناسم نمیتونم .. نمیتونم نفس بکشم از اعماق وجود و تهی بشم ..

نمیدونم چرا و نمیدونم از کی و کجا شروع شد این درد .. دردی که حس میکنم تاوان سختی داره تا بگذره .. حداقل روحمو آزار میده .. تا کی ادامه داره نمیدونم ... فقط میدونم یه زندونی ام که نفس کشیدن هم براش مجاز نیست .....

من یه انسانم ... احساس دارم .. قلب دارم .. شعور دارم .. فهم دارم ... من یک مادرم ... من یک مادرم ... مادری که میتونه خودش از پس مادر بودن بربیاد .. من خودمو باور دارم ... باورم یقین منه .. یقین دارم که احساسم جریحه دار شده و من مقصر نیستم بلکه اونا .... من سخت نمیگیرم اونا .. من تنهایی میخوام ... من و پسرم تنها ... من محبت میخوام بی طعنه بی دعوا بی توقع .... من یک محبت خالص و پاک میخوام ... خدای من کمک کن ...

نمیدونم چرا هر وقت دلگیرم میام اینجا . روزای شادی و خوشی رو ثبت نمیکنم چرا . . .

.

.

.

http://www.axgig.com/images/50958870517806391698.jpg

پنجره اتاقم را باز کردم کمی به حیاط چشم دوختم

مادرم تازه حیاط را آب و جارو کرده بود هنوز زمین خیس بود بوی رطوبت می آمد

    هوا نه گرم بود و نه سرد ، از بی کاری همه جارا دید می زدم

    لبه دیوارمان گنجشکی نشست که او هم تنها بود

    قدری دورو برش را دید زد اما مرا ندید آرام توی حیاط نشست

    درست روی همان موزائیکی که تکه ای از آن پریده بود و کمی فرو رفته بود

    نوکش را در آن فرو رفتگی زد ، بعد به آسمان نگاه کرد و انگار خدارا شکر می کرد

    که مادری حیاطی را شسته بود و موزائیکی سوراخ بود و مقداری آب برای گنجشک کوچک ذخیره مانده بود

    آنجا بود که فهمیدم گاهی باید به آسمان نگاه کرد ،

    چشمهایم را به آسمان دوختم ، چند ثانیه ای خیره ماندم آسمان زیبا بود،

    صاف و آبی ، قدری آرام شدم اما هنوز بغض سنگینی گلویم را می فشرد

    دوست داشتم گریه کنم ، دنبال بهانه بودم

    .

    .

    .

    دیر میگذره...

    ما را در سایت دیر میگذره دنبال می‌کنید

    برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:31

    صفحه بندی