دل نوشته

خرید بک لینک
میخواستم بلند شم و برم روی یه برگه حرف دلمو بنویسم .. بلند شدم رفتم ولی یادم افتاد اینجا هم هست .......

نمیدونم چرا فکرم درگیر چیزایی شده که برام مهمند ولی توی یک زندگی خیلی عادی اند .... از ااینکه از من بدش اومده واقعا یا نه ... فکرم مریضه از دیشب .. خودمم نمیدونم تو این مدت چم شده .. چرا اینقدر عصبی و بی قرارم .. نمیدونم واقعا .. اما با همه اینا واقعا دوست دارم مثل قدیم باشم مثل قدیم لوس و دوست داشتنی شوخ و دلنشین شاد و خندون مهربون و پر از محبت ... حالا شدم نچسب و خشن عصبی و بهونه گیر فقط غر میزنم فقط مینالم .. این منم در آستانه فصل پاییز دلگیری که غم و مهمون خونم کردم نه اون ... منم که باید درست کنم همه چی و.. اما نمیدونم چطوری و از کجا باید شروع کنم ...

من شدم چی؟؟ شدم کی؟؟ ...

زندگیمو دارم بی رنگ و بی روح میگذرونم با اینکه میدونم دل من مقصر نیست هر چی باشه اونم یه نموره حق داره ولی نه تا این حد ... پس باید بتونم درستش کنم ... خدا که کمکم میکنه میدونم اما من در کل نیاز دارم با یکی حرف بزنم نیاز دارم بگم از دلم براش یکی که همجنس خودم باشه زن باشه یک زن .... اما دریغ ...

من هیچی نمیخوام ... یه احترام که یه ذره محبت چاشنیش باشه و یه لبخند همیشگی .... همه اینا رو هم دارم میدونم ولی بعضی وقتا طبیعیه آدما کم حوصله باشن یا عصبی تو یک لحظه تو نباید به دل بگیری .. با خودممم ...........................................

برمیگردم زود به زود . ..

دیر میگذره...

ما را در سایت دیر میگذره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی