سلام
نشستم کناری و
بعد مدتی یا شاید بشه گفت
بعد چند سال سری زدم به خونه
پسرمو صدا زدم بیاد بشینه ماشا و میشا ببینه ... خودمم
بعد دیدن فیلم های پر از خاطره دلم هوایی شد ..
نشستم تو هال .. ناهارمونصف و نیمه درست کردم و در حال آماده کردنشم ..
با اینکه این روزا دوباره حالت تهوع دارم و یه دفعه دیگه قراره مادر بشم الان که اینجام از اون حالت تهوع خبری نیست خدا رو شکر..
زندگی چقدر طولانیه و وقت اما داره زود میگذره ....
این بچه نمیشینه تلویزیون ببینه .. ناهار و باید آماده کنم .. پسرم پرسید بنزین کجاست گوشه ای از خونه رو نشونش دادم .. داره بازی میکنه و ماشینشو میخواد بنزین بزنه یه اسپایدرمن آبی رو آورده مثلا بنزینه میگه اینه سرسری جواب میدم میگم آره ..
زندگی .. جملات درهم و پرهم تو دهنمه نمیتونم کنار هم بچینم .. دورم از اونروزا ... چقدر دورم.. کی دور شدم ...
خوبم .. همه چی خوبه ..فقط اینجا گیجم .. نمیدونم ... برم
بعدا بیام .. علایم بارداریه شاید ..
دوست دارم همه چی رو... گذشته رو ... الان و ... دوست دارم سال دیگه بشه ..... دیر میگذره...
ما را در سایت دیر میگذره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 113
تاريخ: سه
شنبه
30 بهمن
1397 ساعت: 21:31